خرید بک لینک
تولد پسرم ..تولد یه عشقه پسرم ..نازنین جگر گوشه ام مراقب باش اینجا زمین است اینجا زمین گاهی سخت و گاهی خشک و گاهی نرم و نمناک است ..اما باید طوری زندگی کنی که همیشه رد پای بودنت برای جهان و جهانیان بماند .نگذار زمین و آسمان سرنوشت تو را تعیین کند و باید این را بدانی که نه آمدنمان دست خودمان است و نه رفتنمان ...اماآمدن و رفتن دو نقطه اند ، این که چگونه به هم وصل میشود هنر آدم بودن و آدم ماندن است ..امیدوارم هر روز برایت رویایی باشد در دست نه در دوردست ،عشقی باشد در دل نه در سر ،و علتی باشد برای

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

دیده ام دریاست ...

یه روز منو و خدا دوتایی باید بشینیم فقط فقط دوتایی ...اونم ترجیعادور یه میز گرد و بعد متقاعدش کنم که تنهایی چقدررررررررردرد بزرگیست تا لبخند بزرگی شاید، شاید بر صورت گرد زمین نقاشی کند ...من نمک پرونده ی زخمی از آشنا خورده ام و آنقدر با خرابی این گریه ساخته ام که هر کنج این خانه ام دیده ام دریاست

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

پیاده میشم اینجا ...همین بغل لطفا برای شادی روحم ..کمی غزل ،لطفا دلم پر از درد و غم است ..راه حل، لطفا همیشه کام مرا تلخ میکند دنیا ..به قدر تلخی دنیاتان ..عسل ،لطفا مرا به حال خودم ول کنید آآآدم ها...فقط برای یک دم ...گریه لااقل ،لطفا کسی میان شما عشق را نمیفهمد ..ادا ..درووغ ..بس است این همه دغل لطفا کجاست کوه کنی تا نشان دهد اصلا ...به حرف نیست که عاشق شدن ..عمل لطفا به زور آمده بودم ...به اختیار مرا...ببر به آخر دنیا ...از این محل لطفا نمانده راه زیادی ...کنار آرام ستان پیاده میشم همین بغل

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

معلوم نیست ... عاشقم من !می روم تا پای جان !؟معلوم نیستنه !از اینجا انتهای داستان معلوم نیست خسته شد در راه اگر از عشق آیا ممکن است کج کند راه خودش راناگهان ؟معلوم نیست یا اگر شیرین تری بر سفره اش مهمان شود بر میاید از بس این امتحان ؟معلوم نیست من به این زودی نخواهم گفت از احساس خود وقتی از اول مسیر عشقمان معلوم نیست تا اگر رفت از غرورم بماند چیزکی تا بگویم من که گفتم آن زمان معلوم نیست هیچ کس هم پی نخواهد برد عاشق بوده ایم چیزی از این خاطرات بی نشان هم معلوم نیست در دلم حتی اگر باشد کسی پنهان

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

ببار باران ... کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم .اسب خیال مرا آبی میکند ..رویایم را میبرم تا اوج آسمانها در کهکشانها ..فرشتگان را میبینم دانه دانه عشق می شمارند و عاشق میشوند .با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین بر میگردم .باران را با اشک می آمیزم ومی ریزم پای درخت اقاقیا تا رنگ عشق بگیرد .رنگ عشق ..چه عاشقانه ای بهتراز رنگ عشق !!..چه خوب است نانوشته های یک قلب را خواندن زیر باراش خدا ...پس ببار آسمان ..ببار باران ببار باران! نه به خاطر این که میگویی خودکه هر وقت میتوانی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

باش خوش میگذرد ... من سنگ صبورخدا نیستم ...اما خدای من عجیب دوست دارد غم تنهایی و تمام درد های عالم را حس کنم و برایش تحلیل کنم که این درد چگونه حسی دارد و آن درد چه حالی میدهد بر دل آدمهایش ...همیشه گفتم و دیروز هم مستقیم چشم در چشم به خود خدا گفتم که از انسان بودن خود میخواهم استعفا بدهم میتوانی برایم جانشینی بیابی تا شود سنگ صبورت تا درد های دنیا را بریزی در جانش و او برایت تحلیل کند. به او گفتم من نمیتوانم خسته ام ؟.باز این خدایم لبخندی زد و گفت باش خوش میگذرد با هم ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

سنگ صبورم ... باید قدر دانست بودن ها را و نبودن ها را باید به نظاره نشست باید صبور بود در برابرناملایمات باید قدر دانست حضور کسانی که در زندگیمان وارد شده اند هر چند ناخاسته و بی دلیل که این بی دلیلی خود عدله ایست برای تمام دلیل ها .باید سپاسگذار بود از حضورشان و از همه مهمتر باید سپاسگذار بود از نبودنها و از آنهایی که زمانی بودند و حال نیستند .انهایی که نبودنشان هر چند سخت گذشت اما گذشت نبودنشان باعث شد که بودن را قدر بدانیم .رفتن ها باعث شد تا آنی که می اید را بهتر بشناسیم ...باید سپاس گزار

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

و کوچه ها ... و کوچه های همیشه دچار دیوارند اگر که پنجره ها دل به پرسه نسپارند سلام ماه قشنگ چرا نمیخندی که چشمهای من از غصه دست بردارند تو خنده میرسی و مست مست چلچله ها که در هوای صدایت ترانه میبارند دوباره شب پره ها در مسیر چشمانت دو کهکشان دو درخت ستاره می کارند شبیه خاطره در خواب کوچه میخندند دو جفت کفش صمیمی که غرق تکرارند و کفش لنگ من اما همیشه دلتنگ است که چشمهای پر از اشک همیشه بیدارند تو میرسی و اما نه این فقط خواب است و کوچه ها که دوباره دچار دیوارند قشنگترین هدیه ازسنگ صبور مهربانم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حکیمی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:00

صفحه بندی